داستان ژندارك، دختر شجاع روستايي كه به خاكستر تبديل شد
ماجراي دلسوزانه ژاندارك زيباترين وتاثيرگذارترين داستان به جا مانده از دورانمردمان قرون وسطي ميباشد كه الهامات غيبي ونداي الهي در دوران سياه و تاريك قرون وسطيبه قلب دختري روستايي زاده جاري شد. امامردمان آن روزگار اين دختر پاك و معصوم رانشانهاي از شياطين قلمداد كردند و براي نابوديشيطان او را به آتش كشيدند.
جالب اينجاست هنوز خانهاي كه ژاندارك در آنبه دنيا آمده پا برجاست و امروزه متعلق به كشورسوئيس ميباشد و به يك موزه و محل ديدنيتبديل شده است.
مردم روستاي(دومري) اكنون به وجودژاندارك افتخار ميكنند و از او به عنوان يكقديسه ياد ميكنند. ذيل به توصيف زندگي پر فرازو نشيب و سخت اين دختر كشاورز زادهميپردازيم.
دوران سخت كودكي
در 6 ژانويه سال 1412 در يك شهر بسياركوچك به نام(دومرمي) از توابع(اورلنان)همزمان با جشن تولد مسيح،(موسيودارك) يكياز ساكنان روستاي دومرمي صاحب دختري شد.او را با نام ژان غسل تعميد داد و نام او را ژانتخواندن. در آن زمان فرانسه درگير جنگهايداخلي بود و دوران سختي را ميگذراند. اكثرمردم فرانسه در فقر، بيماري و گرسنگي به سرميبردند. ژان در چنين موقعيتي دوران كودكيخود را ميگذراند. او دختري مودب و پرهيزكاربود و بيشتر اوقات به كليسا پناه ميبرد و از هماندوران كودكي به عبادت ميپرداخت. فروتني ونجابت اين كودك زيبا با چشمان آبي و موهايبلوندش زبانزد همه اهالي روستا شده بود او رادوست ميداشتند.
ژان تحمل مشاهده رنج و درد مردم را نداشت وهميشه به درگاه خداوند تضرع ميكرد و خواهانآسايش و راحتي و صلح در ميان مردمش بود.
گويي از ديگر بچههاي هم سن و سالش بيشترميفهميد و مانند يك دختر بزرگ در گفتگوهايبزرگترها شركت ميكرد.
پدر و مادرش از طرز صحبت و رفتار بزرگ منشانهژان در حيرت بودند. آنان دو پسر و يك دخترديگر علاوه بر ژان داشتند، اما آنها بچه هاييمعمولي و ساده بودند اما ژان با همه بچهها فرقداشت.
ژان در سن 13 سالگي متوجه شد كه گاه گاهي دركليسا و خانه صداهايي در درونش و از بطن قلبشميشنود. اين صداها با او حرف ميزدند و او را بهيك ماموريت مهم فرا ميخواند آنهم نجاتفرانسه از سلطه انگليس بود.
طبق گفته ژاندارك، اين صداها متعلق به>كاترين)،(مارگارت) و(ميكائل) از قديسيونبود. اين نداها او را در جهت حمايت و نجاتفرانسه از بحران و وضعيت اسفبارش هدايتميكرد.
او اين پيامها را به مدت 5 سال شنيد و از ديگرانمخفي كرد. زيرا ميدانست مردم روستا حرفهاياو را باور نميكنند و به او تهمت و افترا ميبندند.
البته با كشيش و كليساي دومرمي احساسش را وآنچه كه ميشنيد در ميان گذاشت، كشيش او را باتعجب نگاه كرد و گويي براي آينده سخت و پرفراز و نشيب اين دختر معصوم نگران بود و به اوتوصيه كرد درباره آنچه كه شنيده و احساساتدرونياش، حتي با والدينش نيز صحبت به مياننياورد. اما ژاندارك با اعتقادي راسخ در انتظاردوران سختي به سر ميبرد.
اين دختر روستايي در دوران كودكي موقعيتيپيدا نكرد تا به طور كامل به تحصيل بپردازد. او ازكشيش كليسا خواندن و نوشتن و قرائت انجيل وچند ترانه مذهبي را آموخت.
در سال 1429 به دور از چشم پدر و مادرشدومرمي را ترك كرد و تنهايي به تا ليور در نزديكيقصر شينون رفت.
شينون دربار وليعهد بدون تاج و تخت به نام(كارل) هفتم يا به عبارتي(چارلز) هفتم بود.
در آن زمان انگليسيهاتا چند كيلومتري شهراورلئان پيش آمده بودند كارل هفتم حاكمي دانانبود. او ترس و بياعتمادي را هميشه در وجودشاحساس ميكرد. پدرش بر اثر ديوانگي جان خودرا از دست داده بود. كارل هفتم نيز مانند پدرشخوشگذران و دهن بين بود.
به خاطر همين خلق و خو، انگليس به راحتي برفرانسه مسلط شده بود. ژاندارك به دوفن رفت وخود را به قصر كارل هفتم رساند، كارل خود را درميان درباريان پنهان كرد. اما ژاندارك به راحتياو را شناخت. در حقيقت كارل به صداقت و ايمانژاندارك پي برده بود. اما او را به عدهايمذهبيون سپرد و از آنان خواست تا ژاندارك رامورد آزمايش قرار دهند.
آنان نيز با سئوالات مختلف او را تحت آزمونمذهبي قرار دادند و بعد به پادشاه اعلام كردند،ژان دختر معصوم و بيغل و غشي است كهميتوان به او تكيه كرد.
پيروزيهاي ژاندارك
ژاندارك ماموريت خود را با كارل هفتم در ميانگذاشت و او را متقاعد كرد تا نيروهايش را آمادهكند و تحت فرماندهي ژاندارك قرار دهد. مردمكم كم ژاندارك را ميشناختند و او را دوشيزهاورلئان خطاب ميكردند و او را منجيسرزمينشان ميدانستند.
ژاندارك با طرح و برنامهريزي به موقع و درستتوانست در ماموريت خود موفق باشد.
او 16 ساله بود كه صداهاي الهي او را به كمكاهالي(دوفن) به منظور تسخير(رايمز) ترغيبميكرد.
در مي 1428 ژاندارك به(واكولرز) قلعه نظامي(دوفن) سفر كرد و فرمانده دژ را از عقايد ومشاهداتش آگاه كرد. او كه حرفهاي يك دخترجوان روستايي را باور نميكرد، او را روانه خانهكرد. ژاندارك در ژانويه 1429 دوباره به دستورصداهاي الهي و آسماني بازگشت. فرمانده دژ كهتحت تاثير پاكدامني و عزم او قرار گرفته بود باعبور او از(شينون) به سمت(دوفن) موافقتكرد. ژاندارك ملبس به لباس مردانه به همراه 6سرباز در فوريه 1429 به قلعه دوفن در شينونرسيدن و اجازه حمله به سوي انگليسيها را ازكارل هفتم گرفتند.
كارل او را به ارتشي كوچك مجهز كرد و در 27آوريل 1429 به سوي(اورلانز) كه در محاصرهانگلستان بود فرستاد.
در 29 آوريل در حالي كه ارتش فرانسه به سپاهانگليس در جبهه غربي(اورل نژون) يورش بردهبود، دشمن را غافلگير كرد. ژان در عرض 8 روزدر ماه مه 1429 موفق شد احاطه انگليسيها رااز ميان بردارد. ژاندارك از ديواره شرقي بدونهيچ مقاومتي وارد شد و با آوردن مهمات زياد ونيروهاي امدادي سبب تقويت روحيه فرانسويانشد. البته در اين نبرد تيري به او اصابت كرد اما اوبه سرعت بعد از بستن زخم به صحنه نبرد بازگشتو پيروزي فرانسويها را اعلام كرد.
طي پنج هفته بعد ژاندارك و فرماندهان فرانسويپيروزيهاي درخشاني را براي فرانسه عليهانگليس به ارمغان آوردند.
در 16 جولاي ارتش فرانسه به منطقه(رايمز)رسيد كه دروازههايش به روي ژاندارك باز شدهبود.
تاجگذاري كارل نيز در همين ايام بعد ازپيروزيهاي ژاندارك صورت گرفت.
قبل از به آتش كشيده شدن
تاج گذاري و آزاد شدن(اولئون) سبب دلگرميمردم فرانسه شد.
ژاندارك نيز هيچگاه نااميدي به خود راهنميداد. او در بهار سال 1430 بار ديگرمبارزهاش را آغاز كرد.
(
بور گانديها) شهر(كامپينه) را محاصره كردهبودند. ژاندارك از تاريكي شب استفاده كرد تاشهر را از محاصره آنان در آورد. اما در 23 ميدر حاليكه مشغول تدارك حمله به شهر بود،توسط بورگانديها دستگير و تحويل انگليسيهاداده شد.
او در مارس 1431 به اتهام ارتداد مقابل اعضايامور كليسا محاكمه شد.
مهمترين اتهام او از نظر دادگاه رد صلاحيت كليسابه دليل الهام مستقيم از جانب خداوند بود و او رامتهم به جادوگري و رابطه با شيطان كردند. بعد ازماهها بازجويي و شكنجه ژاندارك به عنوان يكمرتد قلمداد شد.
موهاي ژاندارك را كوتاه كردند و براي بازجويياز هيچ گونه شكنجهاي دريغ نكردند. ژاندارك درشرايطي بسيار بد قرار گرفته بود او تنها 19 سالداشت لذا از وحشت و ترس اظهار كرد كهميخواهد اعتراف كند و آنچه را كه تاكنون بيانكرده منكر شود. اما بعد از مدتي پشيمان شد وگفت كاترين و مارگارت مقدس او را به دليل تسليمدر برابر كليسا سرزنش كردهاند. پس ژاندارك رابار ديگر مرتد خواندند.
او را در 29 مي 1431 به مقامات حكومتيسپردند. او در 30 ميدر حاليكه 19 سال داشتبر تيرك چوبدار ميان آتش سوزانده شد.
ژاندارك قبل از مشتعل شدن در ميان هيزمهايآتش از يك كشيش خواست كه صليبي را بالا نگهدارد تا در برابر ديدگان او باشد. او بلند دعاميخواند حتي در ميان شعلههاي آتش صدايدعاي او به گوش ميرسيد و ژاندارك اين دختربيگناه در ميان شعلههاي آتش به خاكستر تبديلشد.
يك مسيحي مقدس
بعدها در سال 1456 كه فرانسه توانست استقلالخود را به دست آورد و اموال و داراييهايخود را از انگليس بستاند، در يك دادگاه رسمي كهتوسط چارلز هفتم برگزار شد، ژاندارك را بيگناهتشخيص دادند. اين در حالي بود كه تا وقتي ژانزنده بود شاه براي او هيچ كاري نكرد.
امروزه در شهر دوفن همانجايي كه ژاندارك را بهآتش كشيدند، مجسمهاي از وي برپا ساختند.
ژان در سال 1920 در زمره مقدسان شمرده شدو كليساي كاتوليك رم ژاندارك را يكي ازبزرگترين قهرمانان تاريخ فرانسه و يك مسيحيمقدس اعلام كردند.

